|
دست نوشته های یک روزنامه نگار
|
محبوبه بيات از پيشكسوتان تئاتري است كه پس از مدتها دوري از تئاتر، در سالهاي گذشته، حضوري پررنگ در اين عرصه داشت. بازيگري كه از مشهد به تهران آمد و به سرعت در اداره تئاتر مشغول به فعاليت شد و خيلي زود توانست در ميان هنرمندان تئاتر براي خود جايگاهي به دست آورد.
در يك برههاي، در عرصه تئاتر خيلي فعال بوديد، اما يكباره فعاليتهايتان كاهش يافت و به سمت سينما و تلويزيون رفتيد. اين دوري از تئاتر از كجا نشئت گرفت؟
در يك برههاي بعد از انقلاب، برخي آدمها، مسائل و مشكلات شخصي خود را در پوشش سياست اجرا كردند. حسادتهاي شخصي، در اين دوران اوج گرفت. در همين اثنا، برخي از دوستان نسبت به من جوانِ تازهوارد، كه در اداره تئاتر خيلي خوب درخشيده بودم حسادت كردند و مسئولان، نامهاي نوشتند كه برخي از هنرمندان چون علي نصيريان، داريوش مؤدبيان و محبوبه بيات به اداره تئاتر نميآيند ولي حقوق ميگيرند. درحاليكه اين رسم و قانون اداره تئاتر پيش از انقلاب بود و مقرر شده بود كه هنرمندان به دليل نداشتن اتاق و... هر زماني كه تمرين و اجرا دارند به ادارة تئاتر بيايند و در غير اين صورت براي حضور در ادارة تئاتر مختارند. اين در حالي بود كه من در آن زمان در منزل تلفن نداشتم و براي اينكه با همكاران ارتباط داشته باشم مرتب به اداره تئاتر ميرفتم! بروز حسادتهايي از اين دست، مشكلاتي را پيش روي من قرار داد و ماجراهايي را رقم زد كه از حضور در تئاتر رنجيدهخاطر شدم و در نتيجه خودم را بازخريد كردم و از اداره تئاتر بيرون آمدم و در سينما و تلويزيون مشغول كار شدم. چند سال بعد از اين اتفاقات آقاي حسين عاطفي پيشنهاد بازي در يك نمايش را به من داد، من هم پذيرفتم و در جشنواره تئاتر فجر با اين نمايش حاضر شدم. اما متأسفانه بنا به دلايلي اين نمايش اجراي عمومي نشد و فقط در جشنواره اجرا شد. بعد از اجراي اين نمايش به قولي پاي من به تئاتر باز شد و يك ارتباط دوبارهاي با تئاتريها پيدا كردم
برگرديم به زماني كه محبوبه بيات، از مشهد به تهران ميآيد و در ادارة تئاتر مشغول كار ميشود. در آن زمان، حضور در اداره تئاتر با محدوديتها و مشكلاتي همراه بود، اما شما، خيلي سريع و راحت جذب اداره تئاتر شديد. اين حضور با توجه به شرايط آن زمان، چگونه شكل گرفت؟
البته حضور در اداره تئاتر، براي من بسيار راحت بود. من قبل از اينكه از مشهد به تهران بيايم به مدت يك سال در مشهد، كار تئاتر ميكردم. داريوش ارجمند، در آن زمان كارگردان گروه تئاتر ما بود و آقاي محمدعلي لطفي مسئول گروه ادبي هنري، فرهنگ و هنر مشهد بودند. در آن يك سال، من، در شش هفت نمايش ايفاي نقش كردم. در سال 1350 كه براي استخدام خانمها، بودجهاي مقرر شد من نخستين زن تئاتري بودم كه استخدام شدم. البته در آن زمان، مشغول خدمت سربازي بودم كه در اواسط راه از ادامه خدمت، معاف شدم و به طور كامل به سمت تئاتر رفتم. در آن زمان، فعاليت در تئاتر براي خانمها چندان راحت نبود. سال بعد هم به تشويق آقاي لطفي در كنكور شركت كردم و وارد دانشكده هنرهاي دراماتيك شدم. بعد آقاي لطفي، سوابق كاري من، در تئاتر را به اداره تئاتر منتقل كردند. در آنوقت يك بار آقاي عزتالله انتظامي به مشهد آمدند و به تماشاي نمايش ما نشستند. ايشان پس از نمايش به من گفتند: «اينجا براي تو كم است و اگر بتواني به تهران بيايي، موقعيتهاي بهتري خواهي داشت.»پس از ورود به دانشكده و اشتغال به تحصيل به دليل سابقة كاري در مشهد و پشتوانة تجربي خوب، خيلي سريع به اداره تئاتر رفتم و در كنار آقاي نصيريان مشغول كار شدم.
نخستين اجراهاي شما در اداره تئاتر، در كنار آقايان نصيريان و انتظامي بود و بيشتر، نمايشهاي خارجي روي صحنه ميبرديد.
بله. «بازرس» نخستين اجراي ما بود. سپس نمايش «بنگاه تئاترال» را اجرا كرديم و پس از آن در نمايش «ننهدلاور» به ايفاي نقش پرداختم كه اين نمايش سروصداي زيادي به راه انداخت. زندهياد محمد قاضي مترجم نمايشنامه، از بازي من شگفتزده و متعجب شده بود كه يك دختر بيستساله، توانسته اين نقش را ايفا كند. حتي به خاطر دارم چند مهمان آلماني ميگفتند كه حتما بازي «هلنا رايگر» را ديدي، درحاليكه من تا آن زمان اصلاً به آلمان نرفته بودم.در آن زمان اينطور نبود كه بلافاصله به هركسي نقشي بدهند. ما سالها عهدهدار نقشهاي خيلي كوچك ميشديم، با تمرينات مداوم نقشهاي بسيار كوتاهي را اجرا ميكرديم تا به نوعي، تئاتر ياد بگيريم و بهاصطلاح، خاك صحنه بخوريم و ادب تئاتري بياموزيم.
حضور در نمايش بنگاه تئاترال يك اتفاق بود؟
نقش بازي كردن من، در اداره تئاتر، تصادفي بود و از نمايش، استقبال خوبي به عمل آمد و حتي به مدت يكي دو ماه بليتهاي نمايش، پيشفروش شد. در حين اجرا، برادر خانم مهين شهابي، فوت كرد و ايشان نتوانست سر اجرا حاضر شود و چون، بليت نمايش پيشفروش شده بود، نميتوانستيم اجرا را تعطيل كنيم. ناچار، من به جاي خانم شهابي به ايفاي نقش پرداختم. سپس نمايش در جشنواره نانسي، به نمايش درآمد. حتي ضبط تلويزيوني شد. در حقيقت اينطور بود كه به من يك نقش خوب واگذار شد و اصلاً اينگونه نبود كه بهراحتي به هركسي نقش خاصي واگذار شود.طي كردن اين نوع پروسه، براي همه واجب و ضروري بود. براي همين است كه هماينك، وقتي همنسلان ما چه در تئاتر و چه هنگامي كه در صحنة فيلمبرداري حاضر ميشوند، نظم و انضباط خاص دارند.
هنوز براي من مشخص نشده است دليل اين حسادتهاي شخصي چه بود؟ صرفاً يك رقابت كاري بود و از جايي خط ميگرفت يا دلايل خاصي، غير از دلايل كاري و هنري داشت؟
متأسفانه در آن زمان هم حسادتهاي كاري بين بازيگران وجود داشت. اما ماجرا، مافيايي نبود. ولي به طور قطع در شرايطي كه رابطه، حكومت ميكند و ضابطه، جايگاهي ندارد، بروز چنين مسائلي دور از ذهن نيست.آنوقتها اين ويژگي هم بين برخيها، وجود داشت كه اگر بازيگر تازهكاري توانمنديهايي دارد به او ميدان بدهيم. متأسفانه الان مافياي رابطه بهخصوص در سينما وجود دارد اما در آن زمان اينگونه نبود. من معتقدم تئاتر، به بازيگر نياز دارد و نميتوان با زور، تدوين دوبله و تروكاژ و... كار را پيش برد. در تئاتر، ضوابط حاكم است و فضاي كار جديتر، منطقيتر و سالمتر است.
تصوري كه از ادارة تئاتر دهة 50 وجود دارد، اين است كه عدهاي از بزرگان، دوست نداشتند، جوانترها به اداره تئاتر وارد شوند و در اصل مخالف حضور نيروهاي جديدتر بودند. اينطور بود؟
البته صرفاً اينگونه نبود، اما تعصبات و سختگيريهايي وجود داشت كه اين ذهنيت را رقم ميزد. شايد اين تعصب و وسواس بود كه باعث ميشد به هركسي اجازه ورود به اداره تئاتر ندهند. البته گروههايي هم بودند كه، كارهاي مردمپسندتري انجام ميدادند و تماشاگر داشتند. گروههايي هم بودند كه به كارهاي روشنفكرانه ميپرداختند و از مخاطب كمتري هم برخوردار بودند. اين توهّم وجود داشت كه يك گروه از حمايتهاي ويژهاي برخوردار است اما دليل اصلي اين اتفاق، اين بود كه مردم به كارهاي عامهپسند علاقه بيشتري نشان ميدادند تا نمايشهاي آوانگارد.
اين برخورد فكري و برخي اختلافات اينچنيني وجود داشت كه سوءتفاهماتي را رقم ميزد.
در آن برهة زماني يكي از اتفاقاتي كه ديده ميشود مسئله ارتباط، بين اداره تئاتر و كارگاه نمايش بود. دو خط فكري متفاوت وجود داشت كه در يك زمينه مشترك يعني تئاتر به طور موازي در كنار هم حركت ميكردند. برخيها، مثل شما در هر دو زمينه مشغول كار بودند.
تصوري وجود دارد كه اين دو مركز تئاتر رقيب هم هستند. اين رقابت واقعاً رقابت سالمي بود يا تلاش بود براي حذف يكديگر؟
اين نوع تفاوت نگاه، يك نوع رقابت را رقم ميزد كه اتفاقاً رقابت كاملاً سالمي بود. در هر جامعهاي انديشههاي مختلفي وجود دارد و به لحاظ فرهنگي هنري بايد خوراك فرهنگي لازم براي آن طيف از مخاطبان فراهم شود. به نظر من، راهاندازي كارگاه نمايش، حركت بسيار مثبتي بود و ما به ژانر ديگري از تئاتر، دست يافته بوديم. خوب كارگاه نمايش هم مخاطبان خود را داشت. اما در واقع هيچگونه دشمني وجود نداشت.
به نظر شما كارگاه نمايش در اين رقابت شكست خورد؟
نه ابداً اينگونه نشد.
پس چرا كارگاه نمايش فروپاشيد.
بعد از انقلاب، روند حركت تئاتر، تا مدتي متوقف شد و حتي اداره تئاتر هم، از هم پاشيد و بسياري از پيشكسوتان جاي خود را به عدهاي جوان بيتجربه دادند.
شايد بروز اين اتفاق، ديدگاه جديدي را رقم ميزد. بههرحال پذيرش ديدگاههاي نوين و جديد همواره با مشكلات زيادي روبهرو است. جدايي بين سنت و مدرنيته شكل گرفت. اداره تئاتر، مبلّغ تئاتر اصيل ايراني و نمايشهاي آييني سنتي بود و در مقابل كارگاه نمايش، تئاتر غربي و مدرن را رواج ميداد. به نظر ميرسد با رواج كارگاه نمايش، نوعي احساس خطر براي اهالي نمايش ايران به وجود آمد. واقعاً اين اختلاف وجود داشت؟
يك رشته مسائل وجود دارد كه نبايد آن را به حساب خدمات گذاشت بلكه در حقيقت اين رخدادها جبر زمانه است. بههرحال پيشرفت جزء لاينفك زندگي است و بايد با آن همراه شد.طبعاً زماني كه تئاتر غربي آمد وجود يك رشته امكانات گستردهتر، با يك ديد بازتر با يك نگاه موشكافانهتر و با يك حركت حرفهاي تئاتري ضرورت پيدا كرد.وقتي آدمهاي تحصيلكردهاي چون نوشين به ايران بازگشتند، توقعاتشان نسبت به جامعه سنتي تغيير كرده بود. به نظر من، اين مسائل، ربطي به سيستم و شخص خاصي ندارد. اينها جبر زمانه است و وجود دارد. من هم معتقدم اين اتفاقات بايد رخ بدهد و خارج از اراده آدمهاست. خود من آن زمان معتقد بودم كه تئاتر پوچي، مال ما نيست، متعلق به سوئد، سويس و... است كه مردم در رفاه كامل به سر ميبرند و هيچگونه دغدغهاي ندارند و از همين روست كه به سمت پوچي، گام برميدارند.
با تمام اين تفاسير، بعد از انقلاب، تئاتر در دورهاي دچار افول شد كه البته اين را بايد جزء ذات طبيعي هر انقلابي دانست؛ چراكه پس از انقلاب، بسياري از باورها و ارزشها، دچار تغيير و تحول ميشود. به نظر شما دوران اوج طلايي تئاتر، چه زماني بود؟
زمان آقاي منتظري، دوران طلايي تئاتر بود. در زمان ايشان مركز هنرهاي نمايشي تئاتر، دچار تحولات جديدي شد و اتفاقات خوبي رخ داد. وي قدمهاي بسيار مثبت و بزرگي براي تئاتر برداشت. او مدير با شهامت و باحسننيتي بود. دكتر منتظري از مديران استثنائي تئاتر بود كه تئاتر امروز ما هم تداوم بنيادي است كه ايشان بنا نهاد.بعد از دوران آقاي منتظري دوباره تئاتر دچار فراز و نشيبهايي شد. در همين دوران، اغلب پيشكسوتان از تئاتر فاصله گرفتند و دلايل متعددي براي اين فاصلهها وجود دارد. به نظر ميرسد تئاتر در اين سالها با هنرمندانش نامهربان شده است. اين مسئله از كجا نشئت ميگيرد.بعد از رفتن آقاي منتظري از مركز، يك معضل دائمي به وجود آمد، وقتي مدير تئاتري انتخاب ميكرديم مشكلات بروز ميكرد، وقتي مديري خارج از تئاتر ميآمد اتفاقات ديگري رقم ميخورد و... در نتيجه اين فراز و نشيبها، شكل ميگرفت.
اما داستان انجمن نمايش! به نظر شما چرا يكدفعه تصميم گرفته شد تا حقوق هنرمندان انجمن نمايش را قطع كنند؟
بعد از رفتن آقاي منتظري، تقريباً هر مديري آمد تصميم داشت اين اقدام را انجام دهد. اين تصور وجود داشت كه هنرمندان بايد از صبح تا ساعت 4 بعدازظهر در اداره تئاتر يا اداره كل هنرهاي نمايشي حاضر باشند. درحاليكه هنرمندان ساعت كاري روتين ندارند. گاهي هنرمندان در روز 8 ساعت تمرين ميكنند و حتي شبها هم، به اجراي نمايش ميپردازند و.... بنابراين، اين مسئله ناشي از نوع نگاه مديران است.
به نظر ميرسد اين شكل مدرني است در ادامه نامهربانيهاي رايج با هنرمندان. به نظر شما اين دست اتفاقات، چه تأثيري بر آينده تئاتر خواهد گذاشت؟
به طور قطع اينگونه رفتارها، هنرمندان را به سمت سينما و تلويزيون سوق ميدهد و اين براي تئاتر، مضر است. اين خطر وجود دارد كه نيازهاي زندگي، هنرمندان را از تئاتر دور كند. اما گاهي اوقات هم به خود ميگويم «ما عاشقهاي دل هستيم.» خيلي اوقات هم بدون دستمزد كار كردهايم و براي اين كار دليلي جز عشق و علاقه نميبينم.